قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
405
تاريخ نگارستان ( فارسى )
گويندگان ايرانى تاريخدان ، نزد وى تاريخ ايران ميخواندهاند و او آنها را ترجمه بانگليسى ميكرده مگر اواخر آن را كه راجع بعقائد و اخلاق ايرانيان است كه اطلاعات شخصى خود را در آن آورده بنابراين جاهايى كه اظهار نظر مىكند اين نظرات همان تحقيقات آن خوانندگان وى بوده نه از او بنابراين هرگاه نگارنده در اين تذييل از تاريخ وى نقل ميكنم در واقع از افكار آن گويندگان در اينجا مىآورم نه نظرات سرجان ملكم را خلاصه در حالات نادر شاه گويد : از ملاحظهء وقايع ايام زندگى نادر شاه بهتر دانسته مىشود كه چون نسبى شايسته نداشت چنين مىنمايد كه در اوائل حال قوت بدنى و عزم ثابت و ذكا و كياست طبيعى او سبب برترى وى ميان امثال و اقران او گشته بود و حدت طبع و فراست ذاتى او اگرچه بمرور و تجربت افزون شد ليك هرگز تربيت و تهذيب نيافت و براستى هرجومرج كشور ويرا بخيالات بزرك انداخت و چون كوششهايى كه در اخراج افغانان كرد و فيروزى وى در اين جهت ملاحظه شود مىتوان گفت كه غصب نام سلطنت بى جا نبود بسبب اينكه مدتها بود كه در حقيقت اين امر با او بود اگر بعد از آن كناره ميگرفت خطر سختى هم براى او و هم براى مردم ايران كه بشجاعت و كاردانى او از چنك دشمنان رهايى يافته بودند داشت . بعد از آنكه افغانان را از ايران راند و در محاربات با عثمانى فتوحات نمايانى كرد و قندهار و كابل را به تصرف آورد و بتدبير و حكمت دشمنان كشور را دوست ساخت در اسباب تسخير هندوستان شد و اگرچه سبب خرابى هزارها مردم شد ليك هيچيك از پادشاهان آسيا فتحى بدين شگرفى با كمتر گناه نكردهاند . اموالى كه از هندوستان بدست آورد باعث اين شد كه تجمل و بزرگى قديم ايران را تازه كند و مردم آن كشور را بلندآوازه و تاخت و تازى كه ببلاد بخارا نمود نه تنها بهترين وجهى بود براى آرامى بلكه بر قوت و شهرت ملك و ملت افزود و از حركت مردانه كه بالنسبه بپادشاه بخارا و سلطان هندوستان محمد شاه كرد پيداست كه بنياد توانائى خود را در آوازهء شمشير و نيروى تدبير مىدانست نه در فراخى كشور و بسطت سلطنت بنابراين اعم از اينكه ملاحظه شود كارهائى كه در آغاز براى ايران كرد يا نظر كنيم بر شجاعت و شهامت و كاردانى كه در ايام زندگى از او آشكار شد يا مروت و مدارائى كه در هريك از فتوحات آشكار كرد يا كارهاى بزرگى كه از وى صادر گشت بهر ملاحظه اين پادشاه مستحق و سزاوار كمال ستايش و تحسين است ليك تغييريكه در اواخر زندگى در مزاجش پيدا شد و حرص و بدگمانى كه بر طبيعتش غلبه كرد او را از بيرحمترين ستمكاران معرفى نمود . گويا مقدر شده بود كه ايران از همان دستى كه شربت زندگى نوشيد ضربت مرك نيز